با جهانبگلو ناهار خوردم و راه افتادم سراغ جمالزاده. صبح، از کافه ای که اباطیل قبلی را در آن یادداشت کردم ، تلفنی زده بودم به حضرت و سلام و علیک و که :
« می خواهم خدمت برسم.»
و که بفرمایید و از این قبیل. و قرار برای عصر. سر راه گُلی تهیه کردم و سلّانه سلّانه رفتم . راه ، دور بود ، اما سایه بود و تفنّن می کردم. در یکی از آپارتمان بیلدینگ های تازه سازِ بیرون شهر. وسط یک پارک جنگلی. حومه شرقی ِ ژنو. و سلام و علیک و نیم ساعتی نشستیم و بعد راه افتادیم . مثل این که از نگه داشتنم در خانه ، ناراحت بود. و سوار شدیم به اوپلی که زنش می راند . کوتوله ای و آلمانی . و گشتی زدیم تا سر حدّ فرانسه . از میان مزارع و گاوها و گاوداریها و مدتی ایست، تا گَلّه بگذرد و غیره. و برگشتن، در کافه ای، چای بهمان دادند . کنار دریاچه. و کافه ای بزرگ و اشرافی. که تنها مشتریاش ما بودیم. و شیر آب ِ خلای عمومی و ایستاده مردانه اش ، با نور فتو الکتریک ، باز و بسته می شد. این آخرین تخم دو زرده فرنگ. که اولین بار، این جا، در «موون پیک» دیدم. از کافه های اعیانی ِ شهر . یکی دو جای دیگر هم داشت. که وقتی می روی پای دیوار بایستی، به خالی کردن مثانه، نواری از نور را قطع می کنی که از دیوارک دست چپ به دست راست ، دو چشم الکتریکی را به هم وصل کرده. و نور که قطع شد، آب باز می شود به شست و شوی دیوار ِ رو به رو. و اِزاله کثافتکاری ِ آبکی سرکار. و خوب دیگر، تمدن است. مفت چنگ حضراتی که با هر چیز فرنگی، چشمشان گشاد می شود و آب از لک و لوچه ها آویزان ... و الخ .
به هر صورت، شش فرانکی خرجمان کردند. با حدود دو لیتری بنزین. ما هم هفت فرانک گُل برایشان برده بودیم. یر به یِر. هم چنان که آن دو نامه. و ضمن راه، گفت و گو. علیا مخدره می راند و کاری به کار ما نداشت و ما گپ می زدیم. از خاطرات کودکی شروع کرد و آن محله پاچنار و بابام و بابای بابام و عموم و بازیها و شمیران رفتن ها با الاغ و احوال یکی یکی شان را می پرسید و این که حالا چه می کنند و برادره را با پدرم عوضی می گرفت که رفع اشتباه کردم. و بعد رفتیم سراغ تک نگاری ها. که :
« چرا رها کردی؟»
و من که :
« خواستیم چشمی را، از دریچه دیگری، به واقعیت موجود بیفکنیم.»

و بعد رفتیم سراغ فرهنگ. و امیدواریهای او به وزارت خانلری. و توضیحات من که :
« اگر سلمان فارسی را هم، همچو چرخی، در چنان دستگاهی، به گردش واداری، چاره ای ندارد جز لجن مال ِ نفت شدن.»
و بعد آمدیم سر امیدواریهایی که به جوانان تحصیلکرده در فرنگ هست و گپی که در فلان جا برایشان زده و من که حالیش کردم که :
« اینها بزرگترین خطرند. چون بزرگترین بی ریشه ها و بزرگترین بی ریشگی ها ، از میان ایشان برخاسته.»
و آن فرمایشات تقی زاده در تقلید دربست ِ فرنگ، که چه قدم اولِ خائنانه ای بوده و از این قبیل حکم ها. و نمی دانم چه چیزهای دیگر گفتم، که در آمد :
« مواظب باش نکُشندت!»
به همین صراحت. که گفتم :
« سَر خُمِ می سلامت! »
و از این قبیل. و بعد رفتیم سرِ درد ِ دل من، از بسته شدن ِ کتاب ماه، و اینکه :
« ما که بیکار نمی نشینیم.»
و او در آمد که :
« پس باید مواظب باشی! و باید ترتیبی بدهیم تا سرکار را تبعید کنند، یا به مرخصی، بفرستند این سمت ها. اما زودتر خبرمان کن که هتل رزرو کنم ... و الخ. »
و از هم جدا شدیم. بی هیچ اشاره ای به آن دو کاغذ. نه از طرف او، و نه از طرف من. اما معلوم بود که برای در آوردن ِ عقده آن کاغذ، از دل او، رفته بودم سراغش. او هم فهمید. اما آن حرفها، هنوز به جای خودش باقی است و معتبر است. و به این دلیل، بد نیست که متن کاغذها را، ضمیمه این سفرنامه بیاورم.
جمالزاده را گمان می کردم بلند قامت است، که کوتاه بود. گمان می کردم تهرانی است، که هنوز ته لهجه اصفهانیاش را داشت. گمان می کردم روشن است، که انگار از آناتول فرانس به این سمت را نمی شناخت!
به هر صورت امیدوارم پیرمرد را از نو نرنجانده باشم، که به هر صورت پیشکسوتی بود در رشته ای از رشته های قلم زدن.
پ . ن: گزارشی است از روایت جلال آل احمد از دیدارش با محمد علی جمالزاده در چهارشنبه 16 آبان ماه 1341 در شهر ژنو . جلال در سفرش به اروپا تصمیم می گیرد دو نامه نگاری تند و صریحی که به جمالزاده داشته و در آن بشدت به دلبستگی جمالزاده به غرب و فرنگ و فراموش کردن مردم و کشورش به او اعتراض کرده را به نوعی از دلش در بیاورد ضمن اینکه در همین نوشته هم تأکید می کند آن نامه ها و آن حرفها درست و محکم است که البته در همین دیدار هم باز بحثها به صراحت همیشگی جلال کشیده و همان طور که معلوم است سر آخر، جمالزاده عافیت طلب را بشدت ترسانده است .
گزارش کوتاه این دیدار را از صفحات 128 تا 131 کتاب «سفر فرنگ» جلال ( چاپ نخست : تهران ، کتاب سیامک ، زمستان 1376) و به مناسبت چهل و دومین سالروز فقدان این بزرگمرد فرهنگ و ادب و سیاست انتخاب کرده ام .
روحش شاد
حرف دیگرم این که مبادا دورۀ آرمانهای بزرگ برای ما گذشته باشد ! چون هم اکنون بزرگترین آرزوی یک شهرنشین متمدن (!)که به دست جادویی غرب لمس شده است ، داشتن خانه ای است و مقامی امن و آرامشی . و دیگر هیچ . تنها فرق این همشهری با آن دیگری ، در این که یکی به خانه ای چهار اطاقه راضی است با ماشینی و تلویزیونی ، و دیگری به کاخی اشرافی و میلیونها در بانکی . و آیا این شد روزگار ؟ بی هیچ آرمانی و هیچ دغدغه ای ! امّا هنوز در دهات که به دَم ِ آن جادو سنگ نشده ، هستند کسانی از عوام النّاسی که هر به دَه سال ، یک بار ، به دعوی امامت بر می خیزند و خود را ملعبه می کنند برای مرد متمدّن ِ روزنامه خوان ! امّا متوجه متن آرمانی قضیه باشید . دهاتی بی سوادی (!) با خیشی و گاوی و دو وجب زمین ، و یکمرتبه دعوی ِ خواب نما شدن یا خضر پیغمبر را دیدن یا پیشوایی و امامت ! این است که عظمت دارد .
حالا تو بگو : « حیف ! که عظمتی است در جهل.» و من می گویم که تو که این را هم نداری ، چه داری ؟ جز خانه ای و ماشینی و دکّانی و زاد و رودی؟ و کی ؟ و کجا ؟ در این عرصات که « یوم ٌ لا یَنفَعُ فیه مالٌ و لا بنون » است . و محصولش؟ قتل عامها و هتک ِ دِماء. یا خود کشی ها و چاقو کشی ها ، یا وازدگی ها و غرب زدگی ها ، یا تفاخر و تخرخر !
حرف دیگرم این که مبادا در این سر دنیا - و بر سر این چاه نفت ، که من ایستاده ام - دیگر دورۀ هیجانها و قیامها گذشته باشد که نسل من در آن بسیار باخت ، و هم بسیار بِرد. به فرض محال که چنین باشد ، باید پذیرفت که اکنون دورۀ قیامی است در درون . در این خلوت خارجی ، اگر در تن هر کدام ما آدمی بیدار شد و بینا شد که حسابها از کجا غلط بوده است ، آن وقت قیامی دیگر رخ داده است .
زیر بنا و روبنا و مبارزه و صلح ، همه به جای خود ، امّا برای من مسئله این است که تا زیربنایم نفت است و روبنایم قرقره کردن تفاله های صنعت و ادب غرب ، مرا به کسی نمی گیرند یا به چیزی . پس از چهل سال زندگی در این ولایت ، من دست کم این را باید فهمیده باشم که در این معرکۀ جهانی ، نخست باید حریفی بود تا به بازی بگیرندت که آن وقت دم از مبارزه یا صلح بزنی ! حریفی در خور این میدان . و من از این حریف بودن ، چه دارم ؟ یا چه کم دارم ؟

از : جلال آل احمد ، ادب و هنر امروز ایران ، مجموعه مقالات ١٣۴٨ - ١٣٢۴، کتاب چهارم ، مقاله « فریادی از سر چاه » ، ( چاپ یکم ، تهران : نشر میترا و نشر همکلاسی ، پاییز١٣٧٣) ، صفحات٢١۴۵ تا ٢١۴٧ .
روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری انگیخته بود و ما جوان بودیم و نمی دانستیم که سر نخ دست کیست و جوانیمان را می فرسودیم و تجربه می اندوختیم .

برای خود من ، "اما" روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع ماموریت "کافتا رادزه" برای گرفتن [امتیاز] نفت شمال راه انداخته بودیم (سال ۲۳ یا ۲۴؟)[پنجم آبان ۱۳۲۳]. از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهار راه مخبر الدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختیم ، اما اول شاه آباد ، چشمم افتاد به کامیونهای روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما ، کنار خیابان صف کشیده بودند که یکمرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و بازو بند را سوت کردم .
جلال الدین سادات آل احمد – در خدمت و خیانت روشنفکران – جلد۲- صفحه۱۷۵.




